یکشنبه11خرداد93
اندر احوالات این روزهای دخترمان...
این روزها به آویسا لقب چرا خانوم داده ایم. از آن جهت که در اول همه جملاتشان کلمه محترم چرا را بیان می کنند و شما هر چه توضیح بدید بازم جمله آخر شما را اولش یه چرا میزارند و دوباره از نو. اولش قیافم این جوریه
آخرش میشم
جدیداً هم وقتی دعواش می کنم و یا اوضاع مورد دلخواهش نباشه. شروع میکنه به گریه کردن و اندکی بعد وقتی بی اعتنایی منو می بینه میاد میگه: مامان! بیا. این کوسن ها رو ببین اینا اشک های منه که روش ریخته و بعد با یک قیافه ای به من نگاه می کنه که نگو.یا بعضی وقتا به باباش میگه:بابایی! چشمام رو ببین. ببین اشک هام داره میریزه. یه فیلمی برای خودش که نگو. والا ما از این نازا برای همسرامون هم نمی آریم ![]()
روز جمعه ای رفته بودیم برای دخترمان صندل تابستونه بخریم.داشتم مدل های تو ویترین رو نگاه می کردم که دیدم صدای آویسا از تو مغازه میاد:"سلام عمو.من دیگه کفش هام برام کوچیک شده. نگاه کن. باید کفش بخرم. دیشب کفش هام به زور رفت تو پام ببین پام خط افتاده پشتش" من و همسرجان در بیرون از مغازه![]()
دیشب بهم می گفت:مامانی! رایا این جوری زد تو صورتم.بعد یه کشیده زد تو صورتش. منم گفتم:نباید این کار می کرد. بهت گفتم هر وقت کسی می خواد اذیتت کنه صورتت رو بگیر و بدو برو پیش خاله سمیه. و تو در ادامه"من رفتم پیش خاله سمیه. ولی بعد رایا معذرت خواهی کرد" قربونه بخشش و زبونت برم من![]()
اینم چادر نماز عسلم که در بعضی از زمان ها مادر را همراهی می فرمایند...




یکشنبه11خرداد93 
